اولین روزی که دیدمش اینجا فقط محو حرفاش بودم و خاطرات تلخش از دوران زندان و شکنجه و به چشم دیدن مرگ دوستاش و هزار خاطره تلخ دیگه .1
هنوزرنگ قهوه ای مانیفست لای دندوناشه
بهش گفتم باب شما دیگه خیلی باحالی ..اینجا هم ول نمیکنی؟
گفت :پسرم اعتقاد چیزی فراتر از ارزشهای نسل شماست
گفتم:آره راست می گین و راستش احساس شرمندگی کردم..کاش بهش نگفته بودم
شروع کرد خورد کردنم..حال می کرد با این کار..اینجوری حس کردم
می گفت :ما به چیزایی اعتقاد داشتیم که شما ندارین..ما از ارزش حرف می زنیم از شرافت از مرگ به خاطر هدفمون
ااا شما که در رفتین اومدین اینجا؟
نه پسرم ..من فرار نکردم..احساس کردم باید یه سری از ما بمونیم تا بتونیم اعتقادمون رو انتقال بدیم..امثال شما روشنفکرای امروز رو آگاه کنیم
ا..پس خوب کاری کردین..راست میگین باید یکی بمونه که تعریف کنه دیگه
آره پسرم من موندم و ما موندیم که تعریف کنیم...6سال رو تو مسکو گذروندم و تحقیق کردم که نکنه یه وقت اشتباه کرده باشم
دیدم نه ..اشتباه نیست اعتقادم تازه قویتر شد...ما از رفاقت به معنای شرافت حرف میزنیم
میدونی این که می گم چیه؟
نه والا..خب میدومنم تقریبا معنیش چیه..ولی فهوای کلام رو..راستش رو بخواین نمیدونم و دوست ندارم این مزخرفات رو بشنوم
این آخری رو با خودم گفتم ..نکنه ناراحت بشه..در هر حال اونم داره زحمت می کشه
آره پسرم بذار کتابم در بیاد راجع به اون 8 سال ..شاید خیلی از حقایق براتون روشن بشه
اااا..چه جالب دارین مینویسینش؟
آره برای نسل شما..برای این که احساس می کنم کمی از شما ها اون لیاقت رو داره که راهو ادامه بده
آقا سعید شما کسی رو دارین که بره ایران این چند روزه؟
بله
می خوام قابل اعتماد باشه ها..80000 یورو می خوام برام ببره راستش نمیخوام از بانک حواله کنم..می خوام برسونه دست حمیدمون
اره رضا جان شما امر کن..شوهر خواهرم بر می گرده پس فردا می دم ببره
می دونم زحمته..ببخشید تو رو خدا منو
نه بابا چه زحمتی
آقا رضا اعتماد میکنی این همه پولو بدی دست کسی ؟
آره پسرم..این آقا که سعید میگه هم سلولیه خودم بود..کلی نون و نمک و از این حرفا دیگه
می خنند
تلفن زنگ می زند
بلند می شود
به میزی دور تر می رود
می نشیند
آرام حرف می زند
من اما نمی توانم گوش نکنم
آره حمید ..می دم بیاره ...تا رسید دستت بخرشا...معطل نکنی بره کنار قبلیه؟
نه بابا گوش کن اونو بردار ..من 80 تا فرستادم ولی با 70 تا هم راضی میشه..من چه میدونم دقیق..ماشین حساب نداری مگه؟
به محض این که خریدیش با زمین کناریش سند یکی میزنی میدی دست افشین..دوست دارم سال دیگه رفته باشه بالا ها
گوش می کنی...عین زمین مرزن آباده ..بجنبی کلی سود توشه..حمید سفارش نکنما مثل قبلیه به بادش ندی؟
اوکی ..اصلا همون یورو باهاش معامله کن چشمشم پر میشه حرف نمیزنه..باشه...حالا پول تلفنت زیاد میشه..منتظر خبرتم
بلند می شود
من سرم را پایین می اندازم
لیوان را تمیز می کنم
تو فکر می آید و بر سر میز قبلی می نشیند
آقا رضا به این پسرمون بگو یه ابجو تگری واسمون باز کنه
در یخچال را باز می کنم
یه شیشه خنک بیرون می آورم
درش را باز می کنم
صدایش دیگر آشناست برایم
چند هفته ای است که تو یه بار مشغول کارم
بفرماییید آقا رضا
تو پسر خوبی هستی...امیدوارم یه دختر خوب گیرت بیاد
حوصله ندارم باهاش بحث کنم
مرسی
اما نه فقط یه سوال
آقا رضا کتابتون راجع به ارزشها و خاطرات کی در میاد؟
ساعت 22 می رود
من 22.30 از درب بار خارج میشوم اما قبلش 4 شیشه خالی را از روی میز آقا رضا جمع می کنم
خستم..8 ساعت رو پا بودم
بر روی صندلی ایستگاه مترو نشستم...یو4
صدای مردی که به بدترین لهجه ممکن آلمانی بلغور میکند حواسمم را جمع میکند..مطمئنم یا از ترکیه اس یا از
ااا این که آقا رضاس..در انتهایی ترین قسمت یک راهروی طولانی که من در ان قسمت دیگرش به انتظارم او به دخترکی شاید همسن دخترش اصرار می کند که
Kann ich dir meine Telefonnummer geben?
میتمونم شمارمو بهتون بدم؟
و من سوار مترو میشوم و با خودم میگویم بگیر دختر ..تو نمیدانی که چه ارزشی دارد این مانیفستهای پوسیده..بگیر دختر شاید تو هم مثل من خوبی و می توانی ارشاد بشوی..بگیر دختر این فقط یه پیشنهاد است برای پست آخرین کتاب خاطرات مردی مصصم از دوران اسارت که دست تقدیر ناجوانمردانه او را به دلالی زمین گماشته است...او نمی خواهد..باور کن دختر..تو همسن دختر و شاید نوه این پیرمرد مستی که ساعتها به زیبایی از شرافت میگوید...بگیر دختر ..من می بینمش باز هم..اما تو نه شاید دیگر..بخت همخوابگی را با مردی که دندانش هنوز جرم رفاقت دارد از دست نده
سالها بعد کودکت را میگویی پدرت مردی بود با شرف...او فرار نکرد..او آمد که تو را درست کند که من را درست کند..نگاه کن این کتابش است...من بکارتم را شاید به مردی میبازم که از آن یک ملت بود
بگیر دختر که تو نمی دانی که این مرد چه کشید در زندان وقتی یاد چون تویی عطش استمنایش راافزون می کرد
بگیر دختر که تو نمی دانی که این مرد قهرمان نسل من است شاید
که اگر میدانستی رویت را به سمت دیگر نمی کردی
قطار راه می افتد
من از پشت شیشه ها می بینم که در آن سو بیچاره آقا رضای زخم خورده از روزگار بد ما
هنوز دخترکی روشنفکر اما بی ثبات را از نسل من و شاید از نسل بعد من نصیحت میکند
بیچاره این مرد مست قهرمان زخم خورده ازصدای شکستن گردن رفقایش
بیچاره آقا رضا
Sunday, August 17, 2008
Subscribe to:
Posts (Atom)